|
قاصدک ها را کلافه کرده ام
|
فرزند عزيزم
!
برق آخرين نگاهت، چراغ خلوت تنهاييم شده است و نگاه چشمان مهربانت، تنها اميد زندگيم. روزگاري به من ميخنديدي و مرا ميخنداندي. نگاهم ميكردي و من هم دلشاد ميشدم، اما امروز در خاطرم ميخندي و مرا ميگرياني و نگاهم ميكني و با گرمي نگاهت مرا ميسوزاني
.
نور چشمانم
!
روزها به ياد شهادتت در كربلا گريه ميكنم و شبها به ياد غربتت در بقيع اشك ميريزم و تو را در ميان اين و آن جستجو ميكنم، در شلمچه، در فكه، در اروند، در طلائيه و
...
پسركم
!
كدامين گل از صحراي سرخ شهادت را ببويم كه بوي تو را دهد؟! اي كاش ميدانستم كدامين گل سرخ، صبح و شام شبنم اشك را بر مزار غربتت مي ريزد، تا به او ميگفتم بيشتر اشك بريز كه اين جوان غريب
، مادري هم دارد.
گلي گم كردهام ميجويم او را
به هر گل ميرسم ميبويم او را
...
عزيز دلم
!صداي پاي در و پنجره پريشانم ميكند كه گويا كسي ميآيد. صبا كجايي كه اين پيغام را به فرزندم برساني، كه هنوز هم كه هنوز است: «تو را من چشم در راهم»
بغض گلويم را گرفته، عقدههاي دلم را هنوز وا نكردهام، هنوز فريادي بر گلويم سنگيني ميكند: يوسف بي وفايم ! پيراهني، پلاكي، نشاني ...
پسرم !
شرمندهام كه هنوز زندهام، شرمندهام كه هنوز نفس ميكشم. به همه گفتهام كه چون تو بازگردي و من نباشم، به تو بگويند :
»تو را مادرت چشم در راه است«
وقتی دلتنگ می شوم
برای تو هم جایی نیست !
باور کن .
این وبلاگ تعطیل شود بهتر است یا ؟ ...